خداوند آدم را آفریده بود. نگاهش کرد، آدم هنوز چیزی برای گفتن نداشت هنوز خود را نشناخته بود. خدا به او گفت: آفرین بر این خلقت... او شاهکار است آدم را می گفت، تو که قصه اش را شنیده ای، نه؟؟
خداوند گفت: من کسی را می خواهم که مثل باقی مخلوقاتم نباشد، به من نزدیک باشد آنقدر که در آغوشش بگیرم... به او ببالم.
او که خواهد بود؟؟خوش به حالش.... این را فرشتگان می گفتند!
نزدیک من آمددر گوشم نجوایی کرد و گفت: آن آفریده تویی!!
من؟ آدم؟ من که جز خاک چیزی نیستم.....
گفت: آری هنوز نیستی...
گرمایی احساس کردم، انگار دستی بر سرم کشیده شد، حس دیگری داشتم، شاد بودم، پر از شوق، پر از شور.....
پرسیدم این چه بود؟ خدا گفت در او ببین...
در او؟؟ جز من وتو که کسی اینجا نیست!!!!
گفت پس دست چه کسی در دست توست؟؟؟
وای.... من تا بحال او را ندیده بودم. او چقدر شبیه من است؟؟!! انگار که او با من آفریده شده! چه چشمهایی دارد!!در آن راضی نهفته است..... انگار گرانبهاترین چیزیست که تا بحال دیده ام! راستی چقدر آشناست برایم...
خداي من ؛ آن تو هستي در او؟ تو در او چه مي كني؟!!!
چگونه او انقدر لايق بوده كه تو در او تجلي كني؟
خداوند گفت:حرفي نزن... اين را تو مي داني؛من و او....فقط ما سه تا....
خداوند به او گفت: تو بگو.....بگو كه كيستي؛ بگو كيستي كه دست در دست ادم داري؛ بگو كه چرا دستهايش را گرفتی؟؟
گفت: من همدمش هستم...سرپناهش؛ و او تكيه گاه من است...قرار است تا قيامت با هم باشيم. تو از خود در ما دميدي و ما را جان بخشيدي و لايقمان كردي براي عاشق شدن و عاشق بودن اين اولين كلماتي بود كه از او مي شنيدم؛ صدايش آرامش بخش بود...آرامم مي كرد ...قلبم را نوراني مي کرد.
نظرات شما عزیزان:
.: Weblog Themes By Pichak :.